کد مطلب: 3229
 
گفت‌وگو با کارگردان مستند انقلاب اسلامی در سبزوار:
مردم گمان می کردند برای دربار فیلم می گیریم
سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۵۲
۳
 
بعضی از مردم حساسیت نشان می دادند. عده ای گفته بودند این فیلم ها را ممکن است بگیرند و بفرستند به خارج. یا می گفتند فیلم ها را به دربار می دهند که نگاه کنند ببینند که چه کسانی شلوغ کرده اند. یک بار یک نفر پرسید:"آقا شما این فیلم ها را می فرستید به دربار؟
::بازنشر::

اشاره: علی میرقطبی زمان انقلاب مربی فیلم سازی کانون پرورش فکری بوده است. تظاهرات که در سبزوار شروع می شود پای به پای مردم در تظاهرات، فیلمبرداری می کند و مستندی از انقلاب در سبزوار می سازد. برای ساخت این مستند هیچ هزینه ای دریافت نمی کند. اوایل انقلاب هم مستندش بارها در مدارس و خانه ی فرهنگیان و مساجد اکران می شود. هر بار هم خودش مسئول اکران است باز هم بدون دریافت هزینه. متن زیر ماحصل چندین ساعت گفتگو با ایشان است. خاطراتی است که ایشان از مراحل مختلف ساخت مستند "انقلاب در سبزوار" به ذهن داشت.



مهمترین خبر


آن زمان مهمترین خبر و مهمترین خیزشی که شروع شده بود انقلاب بود. مردم هیجانی بالای داشتند. هر روز یک خبری می شد. هر روز مردم می رفتند مسجد جامع. اداره ها اعتصاب
رفتیم جلو فرمانداری. سر و صدا راه انداختیم و فرماندار را خواستیم. فرماندار به محض این که آمد گرفتند و داخل ماشین انداختندش. رفتیم دوباره به سمت سبزوار. از بلندگو ها گفتیم که فرماندار دست ما گروگان است اگر نگذارید برویم فرماندار سالم نخواهد ماند
می کردند. من خودم فرهنگی بودم و آموزش و پرورش زود اعتصاب کرد. در خانه ی فرهنگیان همیشه سخنرانی بود. دانش آموزان خیلی زود وارد جریان انقلاب شدند و کمک کردند. سبزوار آن زمان شهر دانشجویی نبود، دآنش اموزی بود. تصمیم گرفتم تا از این اتفاقات فیلم بگیرم.

فیلم ساز دربار

بعضی از مردم حساسیت نشان می دادند. عده ای گفته بودند این فیلم ها را ممکن است بگیرند و بفرستند به خارج. یا می گفتند فیلم ها را به دربار می دهند که نگاه کنند ببینند که چه کسانی شلوغ کرده اند. یک بار یک نفر پرسید:"آقا شما این فیلم ها را می فرستید به دربار؟". گفتم:"نه، این فیلم ها را برای امور تربیتی آموزش و پرورش می خواهیم. یک ماه دیگر این فیلم ها در خانه معلم اکران می شود، بیا نگاه کن". خیلی موقعیت بدی بوجود نمی آمد. چون ما را هر روز می دیدند برای شان عادی شده بود.

فیلم ساز بازیگوش

به بهانه ی این که از جمعیت فیلم بگیرم رفتم بالای یکی از ساختمان ها و از پاسگاه ژاندارمری، نگهبان ها و افراد مسلح که مقابل ایستاده بودند فیلم گرفتم. ژاندارم ها هم من را شناخته بودند. می دیدند که هر روز فیلمبرداری می کنم. یکی از دوستان گفت:"چند روزی آفتابی نشو. احتمال این که دستگیرت کنن و دوربینت را بگیرن هست". دوربین را بردم خانه ی یکی از فامیل ها مخفی کردم و خودم هم چند روزی در خانه ماندم تا آب ها از آسیاب بیفتد.

سفر پر دردسر

آموزش و پرورشی ها می خواستند بروند اسفرایین. روحانی های شهر هم قرار بود که بیایند. به من هم برای فیلمبردای گفتند. با ماشین های خودمان رفتیم. وارد اسفرایین که شدیم با بلندگو دستی مردم را به مسجد جامع دعوت کردیم. در مسجد جامع حاج آقای صمدی سخنرانی کرد. صحبت های خیلی خوب و انقلابی کرد. نهار را در همان مسجد خوردیم. وقتی که خواستیم بیایم سبزوار دیگر بعد از ظهر شده بود. به ما خبر دادند که دروازه ی سبزوار بسته است. از فرمانداری اعلام شده بود که از راه بجنورد برگردید. همه می دانستیم
صافکاری آنجا بود که اسمش اصغر بروغنی بود. همان جا اعلام کرد که "هر که ماشینش صافکاری می خواهد فردا بیاورد مغازه، مجانی برایش درست می کنم". هیچ کس فکر مال و جانش را نمی کرد. همه به فکر انقلاب بودند
که توطئه ای در راه است. از راه بجنورد تا سبزوار چند تا پاسگاه بود. احتمال زیاد همه را در بین راه می گرفتند. به سمت سبزوار حرکت کردیم دیدیم ۳۰،۴۰ تا مامور مسلح و ماسک زده جلو راه را گرفته اند. که این صحنه در مستند هم هست.

چند بار رفتیم و برگشتیم. هر بار یک سری چماق بدست ماشین هایمان را سنگ باران می کردند. آن زمان یک ماشین پیکان داشتم که سه، چهار تا قلوه سنگ به بقل هایش خورد. با این حال ماشین من خیلی آسیب ندید ولی خیلی از ماشین ها حسابی داغان شده بود. بعضی هم سنگ به خودشان خورده بود. حاج آقای علوی هم سنگی به سرشان خورده بود. تنه ی درختی هم جلو راه انداخته بودند و راه را سد کرده بودند.

جمعیتمان زیاد بود. رفتیم جلو فرمانداری. سر و صدا راه انداختیم و فرماندار را خواستیم. فرماندار به محض این که آمد گرفتند و داخل ماشین انداختندش. رفتیم دوباره به سمت سبزوار. از بلندگو ها گفتیم که فرماندار دست ما گروگان است اگر نگذارید برویم فرماندار سالم نخواهد ماند. خلاصه راه را باز کردند و به سمت سبزوار حرکت کردیم. فرماندار هم بعد از این که از تیررس ماموران خارج شدیم پیاده اش کردیم. وقتی که رسیدیم سبزوار دیدیم حدود دو، سه هزار نفر آماده شده اند که برای دفاع از ما بیایند اسفرایین. که خلاصه به خیر گذشت. صافکاری آنجا بود که اسمش اصغر بروغنی بود. همان جا اعلام کرد که "هر که ماشینش صافکاری می خواهد فردا بیاورد مغازه، مجانی برایش درست می کنم". هیچ کس فکر مال و جانش را نمی کرد. همه به فکر انقلاب بودند. همین عوامل بود که انقلاب را به ثمر رساند.

ماشین بی کلاج

یک بار دیگر باز بلند شدیم رفتیم ششتمد، آرامگاه بیهقی. این سفرها برای این بود که روستاها و توابع سبزوار
حاج آقای عبدوس در ساکت کردن مردم خیلی نقش داشت گفت:" اگر این هلیکوپتر بخواهد تیراندازی کند اول من که این بالا هستم می زند کجا دارید می روید، وحشت نکنید سرجایتان بنشینید".
هم به انقلاب بپیوندند. آنجا هم نیروهای ژاندارمری با تفنگ ایستاده بودند، در فیلم هست. مردم آمدند و نشستند. از خود روستا هم خیلی آمدند، از سبزوار هم تعداد زیادی با ما آمده بودند. این حرکت ها در بخش ها و روستاها بسیار موثر بود. وقتی برگشتیم، جاده را اشتباهی آمدیم. ماشین من کلاجش خراب شد، خیلی به مشکل برخوردیم . نمی توانستیم ماشین را نگه داریم و خاموش می شد. ماشین را در دنده می زدیم، بچه ها هل می دادند ماشین که راه می افتاد درها را باز می کردند و سوار می شدند. تا سبزوار همین طور آمدیم.

روز خونین

۱۲ محرم ۵۷ بود. مردم در مسجد جامع جمع شده بودند. هر لحظه امکان درگیری بود. مامورین هم قصد داشتند مسجد را محاصره کنند. بعضی افراد هم از داخل مسجد کلتف مولتف به سمت مامورها پرت می کردند. چند صحنه ای را فیلم گرفتم. فیلمی که همراه داشتم تمام شد. آقای مهدوی گفت:" اگر کاری نداری، بیا برویم، من ماشینم را در خیابان شریعتمداری گذاشته ام". رفتیم داخل شریعتمداری. سوار ماشین شدیم. هنوز به میدان فرمانداری نرسیده بودیم که صدای تیراندازی بلند شد. شهید صانع زرنگ و شهید مشکانی و تعداد دیگری همان جا شهید شدند.

فیلمبرداری با اعمال شاقه

علی اکبر طیب صحنه جالبی را فیلم گرفته بود. حاج آقای عبدوس داخل خیابان داشت سخنرانی می کرد که هلیکوپتر آمد بالای سر مردم. آقای طیب دو، سه دقیقه از این صحنه فیلم گرفته بود. من خودم هم بودم ولی دوربین دستم نبود. هلیکوپتر نظامی نبود اما مردم فکر کردند نظامی است. چون بعد از قتل عام مردم در ۱۷ شهریور بود مردم عجیب وحشت کردند مخصوصاً
یک ساعت و نیم، دو ساعت فیلمبرداری شد ولی در نهایت مستندی ۲۷ دقیقه ای شد. تنها جایی که ما را از لحاظ هزینه حمایت می کرد خانه ی فرهنگیان بود که فقط هزینه ی خرید حلقه های فیلم ها را می داد. مستند هم که آماده شد اولین جایی که اکران شد خانه ی فرهنگیان بود
خانم ها و بچه ها. حاج آقای عبدوس در ساکت کردن مردم خیلی نقش داشت گفت:" اگر این هلیکوپتر بخواهد تیراندازی کند اول من که این بالا هستم می زند کجا دارید می روید، وحشت نکنید سرجایتان بنشینید".

پرنده ی انقلابی

آقای ماستیانی فیلمی گرفته بود از یک پرنده. با تفنگ ساچمه ای شکارش کرده بودند. داشت جان می داد که آقای ماستیانی ازش فیلم گرفته بود. برف هم آمده بود و این پرنده در تصویر خیلی برجسته دیده می شد. این تکه فیلم را که دیدم از آقای ماستیانی گرفتم و گفتم:"به درد کار ما می خورد". در مستند هم استفاده کردم. این فیلم در مستند، شهید و شهادت را القاء می کند.

۲۷دقیقه

آن زمان دوربین های ۸ میلیمتری بود. دوربین از کانون پرورش فکری بود. فیلم هایش ۳ دقیقه بود و قیمتش هم خیلی ارزان بود. هر حلقه فیلم ۹۰ یا ۱۰۰ تومان. این فیلم ها می رفت خارج ظاهر می شد مثلاً سوئیس، آلمان، فرانسه، انگلستان. ۳۰ روز، ۴۰ روز طول می کشید تا برمی گشت. می رفتیم پست خانه و این فیلم ها را می گرفتیم. مامورهایی در همان جا بودند و خیلی دوست داشتند که چنین اخباری را ضبط کند و نگذارند تولید شود و منعکس شود. فیلم ها را در باشگاه پرورشی که بعد امور تربیتی شد سر هم می کردیم. یا در خانه شب ها تا دیر وقت مونتاژ می کردیم. یک ساعت و نیم، دو ساعت فیلمبرداری شد ولی در نهایت مستندی ۲۷ دقیقه ای شد. تنها جایی که ما را از لحاظ هزینه حمایت می کرد خانه ی فرهنگیان بود که فقط هزینه ی خرید حلقه های فیلم ها را می داد. مستند هم که آماده شد اولین جایی که اکران شد خانه ی فرهنگیان بود.

حرکت قرآنی

قطعاً می خواست روی فیلم صدا یا صوتی باشد. نمی خواستیم فیلم سکوت باشد. مردم که حرکت می کردند، از مسجد جمع می شدند. بنابراین بهترین صدا برای این مسئله صوت قرآن بود یعنی حرکت، حرکتی اسلامی و قرآنی است. بعضی وقت ها به اذان برخورد می کرد همان جا صدای اذان پخش می شد. صداگذاری اذان به این دلیل بود. اشعار مذهبی یا اشعاری که در آخر
انقلاب که به پیروزی رسید، مستند من هم قیمتی شد. تنها فیلمی بود که از تظاهرات ها و جریانات انقلاب، موجود بود. خودم فیلم گرفته بودم و خودم هم شروع به پخش این فیلم کردم. این مستند را بارها در جاهای مختلف پخش کردیم. در همان خانه ی فرهنگیان چند بار پخش کردیم. در اکثر دبیرستان ها و هنرستان های شهر پخش کردیم
فیلم هست یکجا صدای استاد شجریان بود «از خون جوانان وطن لاله دمیده». و اشعاری که مرتب از رادیو و تلویزیون پخش می شد.

متن فی البداهه

فیلم را آمده کرده بودیم اما نیاز به نریشن داشت. می خواستیم به کسی بگویم تا متنی بنویسد. به محمد رحیمی گفتم چون از قبل از انقلاب در تمام ماجراها بود و سخنران خوبی هم بود. ایشان هم در جریان ساخت این مستند بود. بهش گفتم تا فیلم را ببیند و متنی بنویسد. اما تا مستند را دید اینقدر روان بود، صحنه ها برایش عادی بود و خودش در متن صحنه ها بود که شروع کرد به کلام متن خواندن و گفت:"من همین الان آماده هستم که بگویم". ضبط را آوردیم ضبط کردیم. فیلم را می دید و کلام متن را می گفت. در یک جلسه، نه اینکه برود چند بار فیلم را ببیند و بنویسد. دیدم همانی شد که می خواستم. کلام به تصاویر هم می آمد. چند نفر را برای این که کلام متن را بخواند انتخاب کردیم اما هیچ کدام آن طور که می خواستم آن حس را منتقل نمی کرد. آخرش کلام متن را هم خودم خواندم.

کودک نوپای انقلاب

رفته بودیم مصلا که از قبور شهدا برای پایان مستند، فیلم بگیریم. دختر بچه ای با مادرش را در مصلا دیدیم. از مادرش اجازه گرفتیم تا از دخترش چند ثانیه فیلم بگیریم. دختر عروسکی دستش بود و نوازشش می کرد. فیلمش را گرفتیم و در آخر مستند استفاده کردیم. این صحنه در فیلم کودک نوپای انقلاب را نشان می دهد.

لذت وصل

انقلاب که به پیروزی رسید، مستند من هم قیمتی شد. تنها فیلمی بود که از تظاهرات ها و جریانات انقلاب، موجود بود. خودم فیلم گرفته بودم و خودم هم شروع به پخش این فیلم کردم. این مستند را بارها در جاهای مختلف پخش کردیم. در همان خانه ی فرهنگیان چند بار پخش کردیم. در اکثر دبیرستان ها و هنرستان های شهر پخش کردیم. مدارس هم سالنی برای پخش فیلم نداشتند. خود راهرو مدارس را تاریک می کردیم و مستند را پخش می کردیم. یک باند اکو هم امور تربیتی داشت که باند را هم همیشه با خودمان می بردیم. بعضی وقت ها می دیدیم دانش آموزان حین دیدن فیلم سر و صدا می کنند. فکر می کردیم دوست ندارند فیلم را ببینند. گهگاهی با میکروفن بهشان تذکر می دادیم. اما بعد می دیدیم خودشان را در فیلم دیده اند یا پدر شان یا یکی از آشنایان شان را. این تصاویر را که می دیدند ذوق زده می شدند.

Share/Save/Bookmark


قاسم
۱۳۹۱-۱۲-۱۰ ۱۲:۳۴:۴۰
درود بر فرهنگی نجیب وصبور استاد ارجمند علی میرقطبی (5387)
 
۱۳۹۴-۰۵-۱۱ ۱۴:۴۸:۳۳
لطف داریدممنون. (35382)
 
هادی مسروری مقدم
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۳-۱۱-۱۹ ۱۰:۱۰:۵۹
با سلام وخدا قوت
امکانش هست فیلم را روی اینترنت قرار دهید دیدنش خیلی جالب است
با تشکر (30069)