کد مطلب: 12156
 
حاشیه‌ای بر افتتاحیه جشنواره مردمی عمار سبزوار:
همه میهمان خیرالنساء بودیم از سبزوار و تهران تا حلب و موصل
جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۱۲
 
سلام سربدار - امیرحسین ارشادی:

همان اول که وارد سالن شدم با دوربین و گزارشگر صدا و سیما مواجه شدم که قصد داشت از بعضی افراد مصاحبه و گرازش بگیرد ولی انگار ما جزو آن بعضی ها نبودیم.

وارد سالن که شدیم،جمعیت زیاد بود و پیدا کردن صندلی برای نشستن سخت بود. همه آمده بودند؛ پیر و جوان، بزرگ و کوچک، زن و مرد، مسئول و غیر مسئول... فکر میکنم دیگر وقتش بود که مراسم شروع شود، درست راس ساعت ۱۸:۳۰.

پرده ی سالن که کنار رفت با المان مزار شهدای مدافع حرم سبزواری و البته یک مجری روبرو شدیم، با این که مجری را نمی شناختم ولی همان جمله ی اول را که گفت فهمیدم مجری خوب و توانمندی است. همان اول کار و بدون بسم ا... شروع کرد به بازگو کردن اتفاق و حوادث مهم قبل از انقلاب تا امروز. از کاپیتولاسیون و فتنه ی ۸۸ گرفته تا جنگ تحمیلی و انتخاب رهبری. راستش رو بخواهید اتاق فرمان چنان با آقای مجری هماهنگ بود که انگار چند ماه داشتن تمرین می کردند که هماهنگ بشن.


کم کم داشت مراسم رسمی میشد و کاملا مشخص بود که جمع، جمع بسیجی هاست. داشتم درباره ی دکور مراسم فکر میکردم تا این که با تقلب رسوندن بغل دستیم فهمیدم که این ها همان المان ها و قاب های عکس شهداست که دیگر در هیچ جای کشور دیده نمی شوند و شهید شده اند. به قول آقای مجری، در بین این همه برج و ساختمان، دیوار کوتاه تر از این ها پیدا نکرده اند.

در همین حال بودم که امام جمعه ی جدید شهر وارد سالن شد و همه نظر ها جلب او شد.

فکر میکنم همه ی آن هایی که آمده بودند شناخت کافی نسبت به جشنواره داشتند ولی به هر حال دبیر جشنواره در خراسان رضوی توضیحاتی را درباره جشنواره و اهداف آن داد. از این میگفت که این فیلم ها و مستندات قابلیت اکران در هر جا و مکانی دارد؛ از پارک و مدرسه گرفته تا مهمانی های کوچک و [حتی دیده شده یک نفر در مراسم عروسی اش از فیلم های عمار اکران کرده است.]


هنوز حرف های جناب دبیر تمام نشده بود که فیلمی درباره فیش های حقوقی و برجام و قلب تپنده ی رآکتور و آزاد سازی حلب و اتفاقات مهم اخیر پخش شد و یک چند دقیقه ای ما را سرگرم کرد.

در همین لحظات بود که دیدم نفر بغل دستی ام از بسیار ذوق زده و خوشحال است و دلیل آن هم این بود که متوجه شد که آن طرف سالن دارند پذیرایی می کنند؛ همان کلوچه های معروف ننه خیر النسا... تا این جای برنامه که خوب بود و ارزش آن از امتحان ریاضی شنبه بیشتر بود.

پدر شهید رجبی هم از روستای کلاته سادات سبزوار دعوت شد تا با کلام و همان لهجه ی زیبا و شیوایش چند دقیقه ای جمعیت را محو حرف هایش کند.


پدر شهید چنان صحبت کرد که تمام آن کاخ نشینان و نجومی بگیران اگر می بودند و می شنیدند، آب می شدند و باید شرمنده و مدیون امثال این پدر و مادر ها باشند که حتی از بنیاد شهید در ازای پسرشان چیزی طلب نمی کنند.

در این مراسم یک کربلا نرفته هم کربلایی شد؛ مجتبی مومن،هنرمند و فرهیخته ی انقلابی که آثار و کار های بسیار خوبی داشته است و از طرف جشنواره ی مردمی هدیه ای به این بزرگمرد تقدیم شد.




 
مراسم به پایان رسید ولی دسته کلید آن بنده خدا پیدا نشد که نشد.
Share/Save/Bookmark