پایگاه خبری تحلیلی سلام سربدار - آخرين عناوين مقاومت :: نسخه کامل http://salamsarbedar.com/enghelab Sat, 25 Feb 2017 12:37:22 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://salamsarbedar.com/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری تحلیلی سلام سربدار http://salamsarbedar.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری تحلیلی سلام سربدار آزاد است. Sat, 25 Feb 2017 12:37:22 GMT مقاومت 60 خرده روایت هایی از زندگی شهید مظلوم غلامرضا پروانه http://salamsarbedar.com/vdcbzfb8.rhb59piuur.html ۱-فرار از پادگانآخرین روز آموزشی در پادگان بیرجند بود و همه ی سربازها خوشحال بودند. یکی از سربازها جلو آمد و پرسید: «تو کجا افتادی رضا؟»-«تهران»از بیرجند تا تهران فکری ذهنش را مشغول کرده بود. دلش نمی خواست که جلوی فرماندهان شاه پا بکوبد و احترام بگذارد. منتظر یک جرقه بود تا این که امام خمینی فرمان داد که سربازها پادگان ها را ترک کنند. رضا شبانه از تهران فرار کرد و به سبزوار برگشت. حالا به جای کوبیدن پا در پادگان تهران، روی خیابان های سبزوار پا می کوبید و علیه شاه شعار می داد.۲-از کمیته انقلاب تا کردستانتازه انقلاب پیروز شده بود ولی هنوز باقی مانده های رژیم و ضدانقلاب وجود داشتند و امنیت کشور را به هم می ریختند. کشور نیاز به محافظت داشت، برای همین کمیته های انقلاب تشکیل شد.یکی از شهرهایی هم که در آن کمیته انقلاب تشکیل شد، سبزوار بود. رضاپیراهن نیروهای کمیته انقلاب را به تن کرد. حالا احساس خوبی داشت. در زمان شاه وقتی در پادگان اسلحه به دست می گرفت، برایش یک شی غریبه بود ولی حالا می دانست که اسلحه ای که در دست گرفته برای حفاظت از انقلاب و امنیت مردم است.۶ ماه بدون این که حتی یک ریال حقوق بگیرد، در کمیته انقلاب ماند. سپاه پاسداران سبزوار تازه شکل گرفته بود و رضا تصمیمش را گرفت که پیراهن سبز پاسداری را بپوشد. غائله ی ضدانقلاب در کردستان شروع شده بود که خودش را به کردستان رساند. ۶ ماه در کردستان بود تا نگذارد گروهک ها به انقلاب ضربه بزنند. رضا می دانست که گروهک های ضدانقلاب از طرف استکبار تحریک می شوند. در فروردین سال ۶۱ یادداشتی در مریوان نوشته بود: «ای آمریکای جنایتکار و شوروی ذلیل و اسرائیل غاصب! چنان تودهنی از دست این مظلومان تاریخ خواهید خورد که دیگر اثری از شما روی زمین نخواهد ماند. گروهک های ضداسلام تا دیر نشده از سر راه انقلاب دور شوید وگرنه سیل خروشان و حزب الله، شما گنداب های متعفن را از سر راه خواهد برداشت.»۳-خستگی ناپذیردر کردستان بیکار که می شد، به پیشمرگه های کرد مسائل شرعی و اعتقادی را آموزش می داد. تازه به منطقه سومار رفته بود و زیاد با منطقه آشنایی نداشت. یک شب برای شناسایی رفته بود که با ماشین به ته دره سقوط کرد. بعد از چند ساعت جست و جو رزمنده ها، رضا را از ته دره پیدا می کنند. بدنش زخمی شده بود ولی باز هم می خواست که خط و جاده را شناسایی کند. بسیاری از دوستانش در کردستان به دست گروهک های ضدانقلاب به شهادت  رسیدند، احساس تنهایی می کرد ولی از تلاش و مبارزه دست نمی کشید. در یکی از یادداشت هایش نوشته بود: «دوستان زیادی از ما رفتند و شمع وجودشان سوخت و من پروانه ام که به دور آن ها خواهم چرخید تا از توان بیافتم.»۴-از راه خدا باز نمی گردموقتی که رضا از کردستان به سبزوار برگشت، برای خودش فرمانده ای شده بود. جنگ شروع شد و نیروهای بسیجی برای اعزام به جبهه آموزش می دیدند.مدتی در سبزوار فرمانده ی آموزش بسیجی ها شد. رضا تجربه ی خودش از جنگ کردستان را به بسیجی ها آموزش می داد. خودش هم چهار بار به جبهه رفته بود. وقتی برای پنجمین بار قصد داشت که به جبهه برود، حوادث تلخی در سبزوار اتفاق افتاد که به اخراج او و شهید فرومندی از سپاه منجر شد. با تمام تلخی ها و سختی هایی که کشیده بود، از انقلاب دست نکشید و به جبهه رفت. وقتی مادرش گفته بود که از جبهه برگرد، جواب داد: «نگوئید از جبهه بیا، مرا از سپاه اخراج کردند از اسلام که اخراج نکرده اند و این باعث بازگشت من از راه خدا نخواهد بود.»۵-شکارچی تانکدر عملیات والفجر ۳، عراقی ها پاتک زده بودند و نیمی از نیروهای رضا در محاصره ۲۰۰تانک عراقیافتاده بودند. رضا با آرپی جی مقابل تانک ها ایستاد و می گفت: «تا تکه تکه نشوم از این جا بر نمی گردم.»گرمی خون را روی گوش و صورتش حس می کرد ولی باز هم از شلیک آرپی جی دست برنمی داشت. ۲۰ تانک را منهدم کرد تا عراقی ها مجبور شوند که حلقه محاصره را بشکنند. در همین عملیات بود که موج انفجار مجروحش کرد. مدتی در بیمارستان مشهد بستری بود. وقتی که از بیمارستان مرخص شد، به سبزوار آمد ولی طاقت نیاورد و دوباره به جبهه برگشت. ۶-پروانه وارشب قبل از عملیات خیبر نیروهایش را جمع کرد تا از آن ها حلالیت طلبید: «عزیزان! این آخرین دیدار من با شماست. باید بدانید که احتمالاً از گردان ما هیچکس برنخواهد گشت، یا شهید خواهیم شد یا مجروح. باید مردانه بجنگیم. پس کسی با ما بیاید که می خواهد حماسه عاشورا بیافریند.» صحبت هایش که تمام شد، همه به دورش حلقه زدند. برای این که رضا را بغل کنند و ببوسند، با هم مسابقه گذاشته بودند. هر لحظه نزدیک بود که زیر دست و پای رزمنده هایی که عاشقانه دوستش داشتند، آسیب ببینید! شمعی شده بود که همه پروانه وار به دورش حلقه زده بودند.۷- می خواهم گمنام بمانمشب عملیات خیبر نیروها سوار قایق می شدند تا به دل دشمن بزنند. سکوت شب بود و قایق¬هایی که موتور خاموش حرکت می کردند تا دشمن متوجه حضور آن¬ها نشود.همه ساکت بودند، یا زیر لب ذکر می گفتند. رضا برگشت و به یکی از همرزمانش گفت که نمی خواهد جنازه اش به سبزوار برگردد. در وصیت نامه اش هم نوشته بود: «آرزو دارم اگر شهید شدم، همانند شهیدان گمشده جنازه ام در بیابان ها بماند و در میدان جنگ به خاکم بسپارند. خداوندا می خواهم که غریب شهید شوم و شهید بی کفن باشم. می خواهم در این بیابان باشم تا به کربلا نزدیک تر باشم.» تقدیر رضا در عملیات خیبر رقم خورد، همان گونه که آرزو می کرد: گمنامی در شهادت. رضا شبیه شهدای کربلا شهید بی کفن لقب گرفت، چرا که جنازه اش هیچ وقت پیدا نشد.منبع خاطرات:‌آرشیو دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی (دفتر سبزوار) ]]> مقاومت Sat, 25 Feb 2017 06:22:26 GMT http://salamsarbedar.com/vdcbzfb8.rhb59piuur.html برگزاری رزمایش بزرگ گردانهای الی‌ بیت‌المقدس در داورزن http://salamsarbedar.com/vdcgww9q.ak9x74prra.html سرگرد پاسدار روح الله پسندیده گفت: رزمایش بزرگ دریادلان بسیجی در داورزن با حضور بسیجیان گردان های الی بیت المقدس در محل کویر مزینان این شهرستان برگزار خواهد شد.فرمانده سپاه داورزن افزود: این رزمایش با هدف بالابردن توان رزم بسیج، افزایش توان و دانش تخصصی اعضای گردان، به روز نگه داشتن عناصر بسیج در گردان، حفظ و انسجام رویه در بین نیروها و همچنین آمادگی بیشتر جهت کمک به آحاد مردم در برابر حوادث و بلایای طبیعی برگزار خواهد شد.وی با اشاره به برنامه های پیش بینی شده در این رزمایش افزود: تمرین پدافند غیر عامل، امداد و نجات، دفاع از کوی و برزن، عملیات تاخت، کمین و ضدکمین، عملیات تاخیری، دفاع از مراکز حساس و مهم و مقابله با ناآرامی ها و اغتشاشات شهری از مهمترین برنامه های اجرایی در این رزمایش خواهد بود.وی افزود بسیجیان عزیز در طول رزمایش از کلاس های عقیدتی، سیاسی، بصیرتی و فرهنگی نیز بهره مند خواهند شد.وی در پایان به اجرای مراسم صبحگاه مشترک با حضور مسئولین ادارات، نهادها و فرماندهان نظامی و انتظامی شهرستان و کلیه اعضای شرکت کننده در رزمایش اشاره کرد و افزود: قطعا این رزمایش تداعی کننده دوران دفاع مقدس و تقویت کننده روحیه جهادی بسیجیان خواهد بود. ]]> مقاومت Mon, 20 Feb 2017 16:16:56 GMT http://salamsarbedar.com/vdcgww9q.ak9x74prra.html مادر سرداران شهید ریوندی به فرزندان شهیدش پیوست http://salamsarbedar.com/vdcgnw9q.ak9x34prra.html به گزارش سلام سربدار، حاجیه خانم بانو سلطان تاج آبادی مادر سردار شهید حسین ریوندی و پاسدار شهید و مداح اهل بیت(ع) مهدی ریوندی بود.این زن فداکار سالهای دفاع مقدس در روستای ریوند جزو آن دسته از زنانی بود که با سختی فراوان در پشت جبهه به کمک رسانی مشغول بود. اهالی روستای ریوند از توابع شهرستان سبزوار از او به عنوان شیرزنی یاد می کنند که از هر چه در خانه اش داشت برای رزمندگان اسلام دریغ نمی نمود و با کمبود امکانات به پختن نان کنار تنورهای هیزمی و ارسال آنها به جبهه می پرداخت. وی سالهای سال چشم به راه فرزند مفقودش سردار حسین ریوندی نشست. شهید حسین ریوندی در جزیره مجنون و در عملیات خیبر از فرماندهان دفاع مقدس بود که از پیکرش جز یک پلاک چیزی باز نگشت. و فرزند دیگرش مهدی ریوندی در ماموریت و در حال بازگشت به شهر به شهادت رسید.این زن مومن و متدین و این اسوه صبوری و استقامت روز جمعه ۲۹ بهمن و در ایام فاطمیه به فرزندان شهیدش پیوست. ]]> مقاومت Fri, 17 Feb 2017 18:51:02 GMT http://salamsarbedar.com/vdcgnw9q.ak9x34prra.html عکس/شهید مدافع حرم رضا دامرودی و تیم مورد علاقه اش http://salamsarbedar.com/vdcc01qs.2bqi18laa2.html . ]]> مقاومت Sun, 12 Feb 2017 10:02:10 GMT http://salamsarbedar.com/vdcc01qs.2bqi18laa2.html یادواره شهدای محله عباسیه سبزوار برگزار شد http://salamsarbedar.com/vdcjvtev.uqe8tzsffu.html جانشین فرمانده سپاه ناحیه مقاومت بسیج سبزوار در این یادواره گفت: امروز دشمنان از طریق شبیخون و تهاجم فرهنگی در پی انحراف نسل جوان هستند و برگزاری یادواره های شهدا نقش مهمی در مقابله با حربه های شوم دشمنان دارد.سرهنگ پاسدار محمدابراهیم شم آبادی افزود: شهدا مایه افتخار جامعه هستند و عزت و اقتدار امروز انقلاب به برکت خون شهدای والا مقام است.وی ادامه داد: شهدا جان خود را برای دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی و تثبیت نظام جمهوری اسلامی ایران فدا کردند و زنده نگه داشتن نام شهدا کمترین کاری است که در قبال جانفشانی آنها انجام می شود.شم آبادی اضافه کرد: امنیت و اقتدار امروز انقلاب اسلامی مرهون رشادت شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم است که شجاعانه برای دفاع از اسلام مقابل نیات شوم دشمن ایستادگی می کنند.جانشین فرمانده سپاه ناحیه مقاومت بسیج سبزوار افزود: تجربه دفاع مقدس و ایستادگی ملت ایران برابر تحریم و محاصره اقتصادی غرب به الگویی برای کشورهای منطقه و نیز کشورهای آزادیخواه جهان تبدیل شد و درس استکبار ستیزی را از ملت ایران فرا گرفتند. ]]> مقاومت Sat, 11 Feb 2017 06:55:16 GMT http://salamsarbedar.com/vdcjvtev.uqe8tzsffu.html با شنيدن صوت قرآن انرژي مي گرفت http://salamsarbedar.com/vdcevx8z.jh8wzi9bbj.html سید ابراهیم شجیعی در تاریخ بيست و سوم بهمن 64 در منطقه عملیاتی والفجر ۸ بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید. پیکر پاک این سردار شهید در بهشت شهدای سبزوار به خاک سپرده شد.اكنون در سي و يكمين سالگر شهادتش خاطراتي كوتاه از اين شهيد را مي خوانيم:*****کلاس اول ابتدایی بودم. نوشتن را تازه یاد گرفته بودم که ذوق زده نامه‌ای برای پدر نوشتم. شهید فرومندی از جبهه آمده بود.خانه ما به خانه آنها نزدیک بود.برف زیادی باریده بود. نامه را توی جیبم گذاشتم و به طرف خانه آنها راه افتادم. می‌خواستم نامه را به ایشان بدهم تا وقتی جبهه رفتند به دست پدرم برسانند. وقتی به خانه آنها رسیدم و در زدم، آقای فرومندی در را باز کرد باخوشرویی پرسید: "چه کار داری؟" گفتم: "برای بابا نامه نوشته‌ام. می‌خواهم برایش ببرید."دست میان جیبم بردم، ولی هرچه گشتم نامه را پیدا نکردم. وقتی او وضع را این طور دید گفت: "صبر کن الا با هم می‌رویم می‌گردیم پیدایش می‌کنیم."پیدا کردن نامه میان برفها خیلی سخت بود. کاغذ سفیدی میان سفیدی برف به راحتی دیده نمی شد. بالاخره نامه را پيدا كرديم.وقتی شهید فرومندی نامه را به پدرم می‌دهد خیلی خوشحال می‌شود.ذوق زده و به شوخی گفته بود: "می‌بینی این نامه و دست خط پسر من است! شما که پسر نداری برایت نامه بنویسد."راوي: سید مهدی شجیعی-فرزند شهید*****یک بار از مدرسه که برگشتم دیدم بابا می‌دود و خواهرها هم دنبالش. من هم بلافاصله کیفم را انداختم و به سرعت دنبال پدر، توی خانه شروع به دویدن کردم. نمی‌دانستم جریان از چه قرار است. دنبالش دویدیم تا به او رسیدیم.تربچه‌ای دست بابا بود،از خواهرها گرفته بود و آنها تلاش می‌کردند آن را پس بگیرند. در آخرین لحظه بابا همان طور که می‌خندید تربچه را انداخت توی دهانش و به قضیه خاتمه داد. محبتی که در همان چند روز به ما می‌کرد همه تنهایی و غربتمان را جبران می‌کرد.راوي: سید مهدی شجیعی-فرزند شهید*****سید ابراهیم بیشترین حضور در جبهه را داشت و همه این توفیقات را در سایه تشویقهای همسرش بدست آورده بود. سید ابراهیم با افتخار می‌گفت:"همسرم می‌گوید به هر حال جنگ تمام می‌شود اما چه بهتر تو روسفید باشی و زمانی که ولی عصر(عج) ظهور می‌کنند تو با دستانی پر به محضر‌ ايشان برسی."راوي: حاج جواد عتباتی*****هیچ وقت شال سبزش را از گردن در نمی‌آورد. می‌گفت:"در گردان هر کس که سید است باید علامتی همراه داشته باشد. از این که به حضرت زهرا(س) منتسب هستید افتخار کنيد. بدانید تا وقتی به این خانواده وابسته‌اید خداوند همه چیز به شما می‌دهد. دقت کنید هر چه عملیات با رمز یا زهرا (س) داشته‌ایم با پیروزی کامل همراه بوده است. دامن این مادر را بگیرید."بعد برایمان تعریف کرد: "وقتی آدم و حوا در بهشت می‌گشتند، نور عجیبی دیدند. وقتی از خداوند سوال کردند پرده غیب کنار زده شد پنج نور دیدند که همان پنج تن آل عبا بودند."راوي: آقا گلی-همرزم*****با اینکه تحصیلات عالی نداشت اما هر شخصی مجذوب صحبتهایش می‌شد. یک روز گفتم: آقای شجیعی حاضری به روستای محمد آباد جوین بیایی و برای مردم سخنرانی کنی؟با همان شوخ طبعی همیشگی اش گفت:"اگر موتور نداشتم با دوچرخه می‌آیم. اگر ساعت ۲ شب بگذارید سینه خیز می‌آیم و اگر صبح زود بگذارید با سر می‌آیم. حالا زمانش دیگر به اختیار خودتان."ساعت ۸ شب وقتی سخنرانی آقای شجیعی در مسجد به پایان رسید جمعیت زیادی دورش حلقه زدند. خودم ناظر بودم جوانی می‌گفت:" من و دو برادرم و پدرم را برای شرکت در جبهه نام نویسی کنید."به برکت سخنرانی ایشان چهل نفر ثبت نام کردند و چنان تحولی در جو روستا ایجاد شد که هنوز هم از ایشان به عنوان چهره شاخص یاد می‌کنند.راوي: غلامرضا کیانلو-همرزم*****آن قدر برخوردش خوب بود که باید پارتی بازی می‌کردیم تا در گردانش خدمت کنیم. در سنگر بودیم که غذایی پرگوشت برای آقای شجیعی آوردند. موقع خوردن با تعجب گفت: "مثل اینکه جیره غذایی زیاد شده."بچه‌ها چیزی نگفتند. آقای شجیعی که شک کرده بود به سنگرهای دیگر سر کشید. تا فهمید که غذای بهتری برای او آورده اند، با عصبانیت به آشپز اعتراض کرد و گفت:"چرا بین من و بقیه فرق می‌گذاری؟ تو با این کارَت به من اهانت کردی. نباید بین من و نیروهایم تفاوتی باشد."راوي: بجنوردی-همرزم*****نمی شد با شجیعی رو به رو شوی و تو را نخنداند. همیشه خنده به لب داشت. در عملیات بدر که مجروح شد تعریف می‌کرد: وقتی تیر خوردم سرم را روی قایق گذاشتم و با این فکر که الان دیگر شهید می‌شوم چشمها را بستم و شهادتین گفتم. دوباره چشمهایم را باز کردم با خودم گفتم الان است که حوری بهشتی بیاید و سرم را به دامن بگیرد؛ ولی هرچه چشمها را بستم و باز کردم غیر از هور چیزی ندیدم. از حورالعین هم خبری نبود که نبود! خودش خیلی بامزه تعریف می‌کرد طوری که بچه‌ها از خنده روده‌بُر شده بودند. این شوخ طبعی‌ها باعث شده بود فکر کنند شجیعی روحیه معنوی بالایی ندارد؛ ولی من که با او مانوس بودم بارها دیدم که در نماز شب چنان به درگاه خدا اشک می‌ریزد که انسان را مات و مبهوت می‌کند.راوي: رضایی*****در سایت پنج مستقر بودیم. فردای آن روز قرار بود آقای شجیعی به خط مقدم برود. در چادر کنارم نشست و گفت: «کیوانلو می‌توانی طوری قرآن بخوانی که نیرویم چند برابر شود؟»گفتم: "نه متاسفانه." گفت: "از بسیجیهای دور و برمان کسی را با این خصوصیت می‌شناسی؟" گفتم :"بله" و یکی از بچه‌های بیرجند را به حضورش آوردم. آقای شجیعی بعد از سلام و احوالپرسی گرم گفت:" برادر دوست دارم قرآن را با صدای زیبا برایم قرائت کنی."محمدی فر گفت:" اجازه می‌دهید از حفظ بخوانم؟"آقای شجیعی با تعجب پرسید: "مگر حفظ هم هستی؟"محمدی فرگفت:" بله بیشتر از نصف قرآن را."آقای شجیعی به محض شنیدن این جمله گریه اش گرفت. او را در آغوش گرفت و بوسید. خم شد تا پای محمدی فر را ببوسد.  می‌گفت:"اجازه بده زبانت را ببوسم. همین که صدای قرآن بسیجی را شنید چنان به شدت گریست که مرا هم به گریه انداخت و وقتی تلاوت آیات تمام شد آقای شجیعی گفت:" برای عملیات نیرو گرفتم، قوی شدم، انگار انرژی ام چند برابر شد."صبح فردا که عازم خط می‌شد از من خواست تا باز هم با آن بسیجی ملاقات کند بار دیگر او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسه باران کرد.راوي: غلامرضا کیوانلو-همرزم*منبع خاطرات: كتاب وقت قنوت ]]> مقاومت Fri, 10 Feb 2017 17:13:51 GMT http://salamsarbedar.com/vdcevx8z.jh8wzi9bbj.html روایت تکثیر اعلامیه در ساعت سازی! http://salamsarbedar.com/vdcgzw9q.ak9xq4prra.html بعد انقلاب دو بار ضربه مغزی می شود که یک بار به دست منافقین است. از همان اول کار خلع سلاح می شویم تا هر چه خودش می خواهد و به یادش می آید به زبان بیاورد. از ابتدا کارش اعلامیه و نوار و کتاب بوده است. حجت الاسلام محمدحسین قربانی نژاد در مغازه صحافی اش گوشه هایی از فعالیت های فرهنگی بر علیه رژیم پهلوی در سبزوار را برایمان بازگو می کند.ساعت ساز کتاب فروشمن توی مغازه ی ساعت سازی در توپخانه تهران داشتم کار می کردم، خدا رحمت کند مرحوم محمود قندی رئیس اتاق اصناف آن زمان سبزوار بود و من را آن جا دید. با تعجب گفت: این جا چه کار می کنی؟ چرا نمی آیی به سبزوار؟ آن زمان طلبه بودم. گفتم که سبزوار مغازه می خواهد، جواز کسب می خواهد. گفت بیا و به فکر آن حرف هایش نباش. آمدم به سبزوار و به اتاق اصناف در خیابان کاشفی شمالی رفتم. عکس و شناسنامه ام را گرفت و جواز کسب را همان جا نوشت و به ما داد. تابلوی ساعت سازی را به در مغازه زدم و شروع کردم به آوردن کتاب های مذهبی. خوب پروانه ما ساعت سازی بود، ولی کتاب توزیع می کردیم. خود جوان ها کم و بیش می آمدند و بعضی ها می ترسیدند و بعضی ها کتاب می گرفتند.دلالی بدون مواجبرفتم با کتاب فروشی ها صحبت کردم. یکی آقای قاضی زاده بود در خیابان بیهق، یکی آقای آزموده بود در نزدیک مسجد پامنار و روزنامه فروش هایی مثل آقای عسکری در دروازه عراق را صحبت کردم. می گفتم که من کتاب می آورم خدمت شما و اگر فروختید پولش را به من بدهید. کتاب می گرفتم. با همان قیمتی که برای ما تمام می شد به آن ها می دادیم. این ها هم می فروختند و پولش را به ما می دادند. شهربانی حساس شد روی ما. کتابی که اینجا خیلی طرفدار داشت رساله امام خمینی بود. این کتاب هم تحت عنوان ملحقات منتشر می شد. این کتاب را  به مغازه نمی آوردم. ولی برای دوستان برای گوشه و کنار پخش می کردم.کرکره ی پایینخدابیامرز یحیی عکاسي بود. فامیلش استیری بود و عکاسی دیاموند در خيابان شریعتمداری برای ایشان بود. اولین اعلامیه هایمان را با ایشان تکثیر می کردیم. یعنی به عنوان مشتری عکاسی به مغازه اش می رفتیم و کرکره مغازه را پایین می کشید. هر چی می خواستیم اعلامیه ها را تکثیر می کردیم و بعد من به مغازه خودم می آمدم و در یک فرصت مناسب می رفتیم اعلامیه ها را می آوردیم و تکثیر می کردیم. اولین کسانی هم که در تکثیر اعلامیه به ما کمک کردند بچه های دانشگاه فردوسی بودند. اعلامیه ها را از مشهد می آوردند، پولش را به می دادند و ما تکثیر و توزیع می کردیم.خلاف قانونوسایل تکثیر نوار را نداشتیم و ضبط به ضبط تکثیر می کردیم و به بچه ها می دادیم. یک روز اسماعیل میری آمد. پلیس مخفی بود. گفت من می دانم که برایت اعلامیه از قم می آید؟ خبر دارم. گفتم: نه! این حرف های چیه می زنی؟ گفت: نه! من خبر دارم، ولی دوستت هستم، رفیقتم. با من مشورت کن، بعد تکثیر کن. گفتم: چشم. یک تکه روزنامه ای را برداشتم خردش کردم و گفتم این اعلامیه بود و ریختم بیرون مغازه. گفت: می گذاشتی من بخوانم. گفتم: نه. قدغن است. خلاف قانون است.مطالب سياسي ممنوع!در تابستان برای فراغت بچه ها به فکر افتادم که کاری بکنم. با قم صحبت کردم. از دارالتبلیغ قم که مسئولش آقای شریعتمداری بود گفتند که ما می توانیم برایتان مبلغ بفرستیم. ما کلاس های قرآن برایت تشکیل می دهیم و اگر بخواهید معلم برایتان می فرستیم. این ها برای ما در تابستان تعدادی معلم می فرستادند. ما که جا و خانه ای نداشتیم با حاج آقای فخر صحبت کردیم و به ما جا داد. با مساجد صحبت کرده بودیم که کلاس های قران را در آن جا تشکیل بدهیم. مسئول شهربانی سرهنگ شمس بود. شب بود که از کنار مسجد زینبیه رد می شدم که صدایم کردند و گفتند امشب کسی را نداریم که درسمان بدهد. رفتیم و نشستیم. بعد مدتی دیدم که ماشین شهربانی آمد و ایستاد. مامور شهربانی اشاره کرد که بیا. گفت چی کار می کنی؟ گفتم جلسه قرآن است و داریم قرآن می خوانیم. گفت: مطالب سیاسی نگویی ها. گفتم چشم. گفت: اگه مطالب سیاسی بگویی تعطیلت می کنم ها! گفتم: چشم. فردا صبح مامور شهربانی آمد و گفت که سرهنگ کارت دارد. رفتم و گفت: شنیدم شما کلاس داری اینجا. گفتم: بله. کلاس قرآن داریم. پرسید: فقط قرآن است؟ اگر فقط قرآن باشد من هم بچه ام را می فرستم. گفتم باشد. او بچه اش را فرستاد و یکی از معلم های ما آقای کوشا نامی بود. این بچه هم افتاد توی کلاس آقای کوشا. ایشان هم ضمن این که نماز و قران و مسائل جوانان را بهشان نشان می داد، راجع به مسائل سیاسی هم صحبت می کرد. در مورد پپسی صحبت کرده بود و این که نوشابه پپسی مال صهیونیست ها است. این پسر می رود به خانه و می بیند پپسی در خانه هست می زند و می شکند. وقتی از او می پرسند قضیه را تعریف می کند. نزدیک بود بیاید تعطیلمان کند. سرهنگ می گفت: نخیر! دارید کار سیاسی می کنید. دارید به بچه ها مطالب سیاسی یاد می دهید. بچه ها را منحرف می کنید. خلاصه با هزار التماس و درخواست و با توجیه اینکه یکی از بچه ها حرفی زده و برداشت خودش را گفته است، آن سال را به آخر رساندیم.شعار صلواتاولین تظاهراتی که راه افتاد دانشجوها بودند. از خیابان اسرار به همین خیابان سینما آمدند. شعارشان هم فقط صلوات بود. چهار پنج تا از مامورها هم دنبالشان بودند. باتوم ها هم دستشان بود که بزنند. بچه ها هم فرار می کردند. این ها هم به هر کسی می رسیدند، محکم با باتوم می زدند. نارستانی نامی بود که خیلی بچه ها را می زد. پایش همان جا به پشت سنگ گیر کرد و با شلنگ به زمین خورد و قرمز شد و بچه ها هم از فرصت استفاده کردند و به سه راه رسیدند و فرار کردند. سری دومی که تظاهرات شروع شد غیر از صلوات بر پیغمبر و آل محمد، درود بر خمینی هم می گفتند. در تظاهرات های بعدی شعارها را بیشتر کردند. ]]> مقاومت Wed, 08 Feb 2017 16:26:24 GMT http://salamsarbedar.com/vdcgzw9q.ak9xq4prra.html سبزوار ،قهرمان مسابقات هندبال دختران دانشگاه های کشور http://salamsarbedar.com/vdccoiqs.2bqio8laa2.html هندبالیست های دانشجوی دختر دانشگاه حکیم سبزواری با شکست تیم فردوسی مشهد، قهرمان مسابقات هندبال دانشجویان دانشگاه ها و موسسات عالی آموزش کشور شدند.به گزارش خبرنگار خراسان رضوی ، خبرگزاری صداوسیما،مدیر اجرایی این مسابقات گفت: ۱۳ تیم در این دوره از مسابقات که از ۷ تا ۱۳ بهمن به میزبانی دانشگاه حکیم سبزواری بر گزارشد ،با یکدیگر رقابت کردند.محمدرضا معین فرد افزود: باانجام ۲۵ بازی در این چارچوب ، تیم های حکیم سبزواری،فردوسی مشهد و الزهرای تهران به ترتیب عناوین اول تا سوم این مسابقات را از آن خود کردند.اوگفت :بهترین خانم گل این مسابقات از دانشگاه الزهرا و بهترین گلر از دانشگاه اراک انتخاب شدند.معین فرد با اشاره به سطح بالای بازیها در این دوره از مسابقات گفت :تعدادی از بازیکنان این مسابقات به تیم ملی هندبال بانوان راه می یابند. ]]> مقاومت Fri, 03 Feb 2017 05:35:56 GMT http://salamsarbedar.com/vdccoiqs.2bqio8laa2.html گزارش تصویری/ یادوراه «یاران ماندگار» با حضور فرمانده هوافضای سپاه http://salamsarbedar.com/vglcxiqs.2bqio25aasl82.,.html سومین یادواره «یاران ماندگار» شب گذشته (پنج شنبه) با حضور سردار حاجی زاده فرمانده نیروی هوافضا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و همچنین جمعی از هنرمندان ارزشی سینما و تلویزیون در مصلی نماز جمعه سبزوار شد. ]]> مقاومت Fri, 27 Jan 2017 17:46:47 GMT http://salamsarbedar.com/vglcxiqs.2bqio25aasl82.,.html فیلم: مستند شهید مدافع حرم مهدی بیدی http://salamsarbedar.com/vdcdxx0f.yt0x56a22y.html مهدی بیدی از بسیجیان لشکرعملیاتی ۲۷ حضرت محمد رسول ا…(ص) خرداد ماه امسال به دست نیروهای تکفیری صهیونیستی در حومه حلب به شهادت رسید. وی متولد ۱۳۵۰ درروستای بید سبزوار بود. بنا بر وصیت این شهیدمدافع حرم پیکر مطهرش در زادگاهش روستای بید به خاک سپرده شد. ]]> مقاومت Mon, 23 Jan 2017 10:34:32 GMT http://salamsarbedar.com/vdcdxx0f.yt0x56a22y.html